4- گزارش به خاک آتش : در جا به جا کردن سوکت ها رازی است !

می خواهم از پای دستگاه پا شوم به همین خاطر سوکت تلفن و اینترنت را جا به جا می کنم . شاید به دقیقه نمی کشد که تلفن زنگ می زند.

- آقای دژاکام ؟

- بله . خودم هستم .

- پلاک خانه شما چند است ؟

- 10 قربان . چطور مگه ؟

پستچی است اما از اداره پست زنگ می زند . می گوید دیروز آمده اما پلاک را 12 نوشته بودند . می گوید کی هستید که بیایم گذرنامه تان را تحویل بدهم ؟

خب غیر از ذوق زدگی چه انتظاری از کسی دارید که دو هفته اخیرش را در نا امیدی گذرانده است ؟ می گویم همین الان هستم . می گوید نه ؛ فردا همین موقع می آیم .

می آید و پاکت را تحویل می دهد . همان جا دم در ، آن را باز می کنم می بینم خود ِ خودش است . یعنی من کربلایی شدم ؟ (راستی اگر سوکت ها را جا به جا نکرده بودم )!

 

از روز تحویل مدارک تا امروز که گذرنامه جدیدم را دریافت کردم به پانزده روز نکشید در حالی که اگر 20 روزه هم می آمد من راهی نبودم .

 

فوری به آقای سالار زنگ می زنم . نشانی دفتر شرکت همراهان طواف را در خیابان سهروردی می دهد و من پس از گرفتن یک سری کپی از صفحات گذرنامه ، به آنجا می روم و به پسر جوانی که آنجاست تحویلش می دهم .

 

دو سه روز بعد ، سر موضوعی به آقای سالاری زنگ می زنم که می پرسد : جلسه چهارشنبه که هستید ؟ می پرسم کدام جلسه ؟ معلوم می شود باز هم پیامکش به دستم نرسیده . توضیح می دهد که چهارشنبه 22  تیرماه جلسه ای هست که همه شرکت کنندگان در اردو باید در آن شرکت کنند تا توضیحات کامل درباره سفر و زمان و مکان حرکت و چیزهایی که لازم است آورده شوند داده شود .

 

پیامک را دوباره می فرستد :

 

آدرس جلسه فردا : میدان توحید ، خ نصرت غربی ، انتهای خ احمد بیگ ، مسجد توحید. 

 

مشکل اینجاست که ساعت سه بعدازظهر اوج کار خبری ما در روزنامه است . با این حال موتوری می گیرم و به آدرسی که داده است می روم . خیابان نصرت را از سر تا به ته دو بار می رویم و بر می گردیم اما چنان کوچه ای پیدا نمی کنیم .

 

از یک مغازه دار می پرسیم او هم نمی داند . اما تا اسم مسجد  را می آوریم کوچه را می شناسد ولی می گوید اسمش احمد بیگ نیست و مثلا شهید مراد بیگ است !

 

سر موقع به مسجد می رسم اما می گویند یکی دو ساعت زود آمده ایم . فکر می کنم اگر همه ما حزب اللهی ها مثل امام یا شهید بهشتی بودیم که همگان ساعتهایشان را با حرکتهایشان تنظیم می کردند این همه وقت تلف شده آن هم در این شهری که از جایی به جایی رفتنش دو ساعت طول می کشد و آن هم در زیر این گرمای طاقتسوز نداشتیم . از زیر گرمای شدید تابستانی هوا در حالی که غرق عرق هستم ، خنکای سالن خلوت آن مسجد مرا می گیرد و توی یکی از صندلیهای سالن فرو می روم . 

 

عکس : اثر سید سعید حسن زاده

 

یک ربع - نیم ساعت بعد در میان کسان ناشناسی که مرتب وارد سالن می شوند، هابیل را می بینم و کنار هم می نشینیم . معلوم می شود این جلسه برای حدود پنج شش شرکتی است که زائر به عتبات می برند. هابیل ، یک عکاس را که این طرف و آنطرف می رود نشانم می دهد و می گوید این همان « آ سد سعید » فرند فید و گودر است . بعد آقای سالار را نشانم می دهد . جوان پر انرژیی که او هم این طرف و آنطرف می رود و اصلاً فکر نمی کردم این شکلی باشد . فکر می کردم یک مرد جا افتاده و کمی چاق باشد .

 

مراسم بیشتر به خوشامد گویی و سپس سخنرانی کسالت آور یک روحانی می گذرد . اما پس از آن یکی از مسئولان حج و زیارت بخش عتبات که با پیشوند "دکتر" از او یاد می کنند شروع به صحبت می کند و آنقدر صمیمی و دلنشین از مواقف این سفر می گوید به نوعی برای هر موقف، روضه ای ، که همانجا خودم را در حرمهای مطهر عراق می بینم . بخصوص وقتی از حرم مطهر سید الشهدا می گوید و اینکه هر حاجتی زیر قبه مبارک حرمش مستجاب است . بعد  توضیح می دهد برای اینکه بدانید قبه دقیقاً کجاست محل اتصال ضریح حضرت علی اکبر "ع" و امام حسین "ع" چه از قسمت زنانه و چه مردانه ، درست زیر قبه مبارک حرم قرار گرفته است . آنجا دعا کنید و از جمله یادمان داد که در آنجا بگوییم :

 

« اللهم انی اسئلک العود ، ثم العود ،ثم العود ...» (خدایا ! می خواهم باز هم به اینجا برگردم )تا زمانی که نفسمان بند بیاید .

 

بعد از پایان مراسم ،با آسد سعید و آقای سالار سلام و علیک می کنیم . قرار می شود ساعت هشت صبح روز شنبه 25 تیرماه در پایانه مسافربری آزادی باشیم . محل دقیقترش را قرار می شود خبر بدهند.

 

در داخل مسجد ، فروشگاه موقتی زده اند که کیف و ملحفه و حوله و وسایل چنین سفری را می فروشند و من دو سری برای خودم و عمه خانوم می خرم و بیرون می آیم . گرمای شدید هوا و کیف سنگین دستم و وسایلی که خریده ام ،نای راه رفتن را از من می گیرند . تاکسی ها هم که قربانشان بروم نمی ایستند . یک موتوری می گیرم و یکراست می روم خانه عمه خانوم تا آدرس مراکز واکسن زدن و موارد دیگر را به او بگویم .

*

عمه خانوم خبر می دهد که بهجت - دخترش - به خاطر او شب شنبه از آلمان خودش را می رساند تا مادرش را قبل از سفر ببیند و درست روز برگشتن ما هم به ماینز برمی گردد.

/ 9 نظر / 93 بازدید
بي نام

مي گم اينكه اين هابيل بنده خدا را توي تگ هاي مطلب نيورديد ولي آ سد سعيد رو - كه بيل هم نداره - ذكر كردين دليل خاصي داره؟! يعني يكي شون مهم تره!؟ [شیطان]

احسان بخش

سلام معلومه كه دعاي ما گرفته و توي اين پست كربلايي شديد![چشمک] ممنون از اينكه به نيمچه وبلاگ حقير سر زديد البته اگه بشه اسمش رو وبلاگ گذاشت! محتاجيم به دعا دعا كنيد خدا عاقبت به خيرمون كنه!!!

يه ايراني

سلام... زودتر باقي ا ش رو بنويسيد لطفا...اخ تو روخدا نگيدعمه خانوم كه من واقعا بازم برم كربلا فكر كنم همه جا اون خانومي رو ببينم كه همه ي نمازهاشون رو سرپا خوندن ...ما كه اينقدر تنبل بوديم دلمون مي خواست نشسته نماز بخونيم...عمه خانوم شده بودن ...الگومون....

هادی

سلام امیدوارم نماز روزتون مورد قبول درگاه حق تعالی قرار بگیره. خبری بهتر از کربلایی شدن وجود داره؟ به من هم سریب بزن. محتاجم به دعا خیرتون

بنيامين

وبلاگ " خروش ملت" منتظر بازديد شماست. " رسانه اي بنام ولايت فقيه" مطلب جديد اين وبلاگه. مطب را با دقت و بدون تعصب بخوانيد و نظر دهيد. بايد فضاي منطقي و مستدل در نقد جريانات كشور فراهم شود. آينده از آن حزب اللهي ها است.

حاج سالار

می گویند وقت رفتن است دلها را بکنید مگر دیگر دلی باقی مانده دلها را شب جمعه جمع کردند و بردند......... بروزم با تشکر

roz mary

akheh, hameh khasteh o kofteh . way khodayeh man ! dr garma iran cheh jori rozeh migered ? ajretan ba emam zaman fekrash ra mekonam azab avar ast enja hava khonak ast bazeha naz darand vali shomaha to an garma eltemaseh da-a dr haleh hazer darajeh hava chand ast??? marsi ke javab medahed[لبخند]

بابک

سلام. تقی جان جاهایی از این دست یه خبر بده ما هم باشیم. اونقدرها همسفر بدی هم نیستیما. ارادتمند

عطش زار

سلام حاج تقی عزیز دلتنگ شما بودم چند روز پیش که جریان بوستان آب و آتش راه افتاد یاد شما افتادم ...البته بعدا که عکس هایش را دیدم با خودم گفتم استغفرالله...الان یادم افتاد آمدم ببینم شما افاضاتی نداشتی که به ساحت آب و آتش این چنین بی حرمتی شده است...من دلم برای دو نفر سوخت یکی حضرت ابراهیم بود یکی هم شما ...[چشمک][گل]